راهنمایی کوتاه: این دیدگاه، انسان را در جامعه مانند یک قطعه ماشین میبیند که فقط باید کار مشخصی انجام دهد.
گامبهگام:
- ۱) ابتدا ببینیم این تعبیر از کجا آمده: در نظریههای کلاسیک مدیریت و جامعهشناسی (مثل نظریههای فردریک تیلور یا ماکس وبر)، گاهی سازمانها و نهادهای اجتماعی طوری طراحی میشوند که افراد در آن نقشهای ثابت و از پیش تعیینشده ایفا میکنند.
- ۲) در این نگاه، هر فرد مانند یک «پیچ» یا «مهره» در یک ماشین بزرگ (جامعه یا سازمان) است. یعنی کارش تکراری، قابل پیشبینی و فاقد خلاقیت شخصی است.
- ۳) نتیجه چنین نگاهی در «تعلیم اجتماعی» (جامعهپذیری یا آموزش اجتماعی) چیست؟ نظام آموزشی و تربیتی ممکن است بر مطیعسازی، پیروی از دستورات و انجام نقشهای ثابت تأکید کند، نه پرورش تفکر انتقادی و خلاقیت.
- ۴) پیامدهای منفی این دیدگاه: سرکوب استعدادهای فردی، کاهش رضایت از زندگی، ایجاد جامعهای یکنواخت و غیرپویا، و احتمال بروز نارضایتیهای پنهان.
- ۵) در مقابل، دیدگاههای انسانگرایانه در جامعهشناسی (مثل نظریههای اریک فروم یا آبراهام مازلو) بر منحصربهفرد بودن انسان، نیاز به خودشکوفایی و نقش فعال او در جامعه تأکید میکنند.
پاسخ نهایی: نتیجه تعلیل (تشبیه) انسان به پیچ و مهره در فرآیند تعلیم اجتماعی، تربیت افرادی مطیع، فاقد خلاقیت و ابتکار عمل است که فقط نقشهای از پیش تعیینشده را انجام میدهند. این امر میتواند به جامعهای ایستا، غیرخلاق و مستعد بحرانهای هویت فردی منجر شود.
مثال مشابه: در یک کارخانه تولیدی قدیمی، هر کارگر فقط یک حرکت تکراری انجام میدهد (مثل سفت کردن یک پیچ). اگر نظام آموزشی ما دانشآموزان را فقط برای حفظ کردن مطالب و دادن آزمونهای استاندارد تربیت کند، در حال پیادهکردن همان الگوی «پیچ و مهرهای» است.
اگر میخواهی بیشتر یاد بگیری: میتوانی درباره مفاهیم «عقلانیت ابزاری» در اندیشه ماکس وبر، «روابط قدرت» در نظریه میشل فوکو، و «از خودبیگانگی» در نظریه کارل مارکس تحقیق کنی. همه این نظریهها به شکلی به این مسئله پرداختهاند.