راهنمایی کوتاه: فکر کن اگر تو مسئول گوسفندها بودی، چطور راستگویی را حفظ میکردی.
گامبهگام:
- ۱) اول فکر کن که چوپان درستکار در داستان چه کار کرد: او گرگ را دید ولی نگفت دروغ که گرگ نیامده.
- ۲) حالا تصور کن تو به جای او هستی و گرگ واقعاً آمده است.
- ۳) تصمیم بگیر که راست بگویی تا مردم باور کنند و به کمک بیایند.
- ۴) دو جمله ساده بنویس که نشان دهد تو هم راستگو هستی.
پاسخ نهایی: اگر من به جای چوپان بودم، وقتی گرگ را میدیدم، فوراً به مردم خبر میدادم. راستگویی را ادامه میدادم تا همه به حرفهایم اعتماد کنند.
مثال مشابه: مثلاً اگر اسباببازی دوستم گم شده و من آن را پیدا کنم، راست میگویم و به او برمیگردانم.
اگر میخواهی بیشتر یاد بگیری: داستانهای دیگر دربارهٔ راستگویی مثل «پینوکیو» را بخوان یا با خانواده در مورد اهمیت صداقت صحبت کن.