راهنمایی کوتاه: این داستان دربارهٔ یک تپه کوچک است که ارزش خود را کشف میکند.
گامبهگام:
- ۱) روزی تپه کوچک از بزرگی کوهها غمگین بود.
- ۲) باد و باران به او گفتند که هر کسی در جهان نقش خود را دارد.
- ۳) پرندهای کوچک به او گفت که گلها و جانوران زیادی روی او زندگی میکنند و او برای آنها خانه است.
- ۴) تپه کوچک فهمید که کوچک بودن به معنای کمارزش بودن نیست.
- ۵) او با خوشحالی به زندگی خود ادامه داد.
پاسخ نهایی: خلاصه داستان: تپه کوچک از کوچکی خود ناراحت بود ولی با کمک باد، باران و یک پرنده فهمید که هر موجودی در جهان ارزش خاص خود را دارد.
مثال مشابه: مثل یک دفترچه یادداشت کوچک که شاید بزرگ نباشد ولی خاطرات مهمی در آن نوشته میشود.
اگر میخواهی بیشتر یاد بگیری: میتوانی به این فکر کنی که در زندگی خودت چه چیزهای کوچکی هستند که ارزش زیادی دارند.