راهنمایی کوتاه: داستان راستم و سهراب یکی از غمانگیزترین داستانهای شاهنامه است که درباره نبرد ناخواسته پدر و پسر است.
گامبهگام:
- ۱) رستم، پهلوان بزرگ ایران، در شکارگاه به خواب میرود. اسبش رخش توسط تورانیان دزدیده میشود و او برای یافتن آن به سمنگان میرود.
- ۲) در سمنگان، شاه آنجا از رستم پذیرایی میکند. دختر شاه، تهمینه، عاشق رستم میشود و با او ازدواج میکند.
- ۳) رستم پس از یک شب، به ایران بازمیگردد و به تهمینه یک نگین (دُرّ نادره) میدهد و میگوید اگر فرزند دختر به دنیا آمد، آن را به گیسویش بیاویزد و اگر پسر بود، به بازویش ببندد.
- ۴) سهراب به دنیا میآید و مانند پدرش قوی و پهلوان میشود. مادرش نام پدرش را به او نمیگوید زیرا میترسد رستم او را به جنگ بفرستد.
- ۵) سهراب برای یافتن پدر و فتح ایران، به سپاه توران میپیوندد. در نبرد، او با رستم روبرو میشود اما هیچکدام دیگری را نمیشناسد.
- ۶) پس از دو روز نبرد، سهراب شکست میخورد و زخمی میشود. وقتی هویت خود را فاش میکند، برای رستم بسیار دیر شده است و سهراب میمیرد.
پاسخ نهایی: داستان رستم و سهراب داستان نبرد ناخواسته پدر و پسر است که به دلیل نشناختن یکدیگر به یک تراژدی غمانگیز تبدیل میشود.
مثال مشابه: در بسیاری از افسانههای جهان (مثل ادیپ در یونان) نیز نبرد ناخواسته بین خویشاوندان نزدیک وجود دارد که نشاندهنده اهمیت «شناخت» است.
اگر میخواهی بیشتر یاد بگیری: میتوانی داستانهای دیگر شاهنامه مثل «رستم و اسفندیار» یا «سیاوش» را هم بخوانی تا بیشتر با سبک فردوسی آشنا شوی.
اشعار مرتبط از شاهنامه:
- این بیت معروف که غم مرگ سهراب را نشان میدهد:
«جهاندار کاووس کیخسرو / به خون سهراب شد دلش پرغرو» - بیتهایی از گفتگوی سهراب و رستم پیش از نبرد:
«بگفتا که ای نامدار پهلوان / چه داری مرا با تو اندر میان» - و بیت پایانی غمانگیز:
«چو بر کشته بنشست رستم زار / بگفت این چه کردم به کردگار»